وقتی خوابیم ملتفت نیستیم که خوابیم. دره را پرتگاه میبینیم و از خواب میپریم. از کجا معلوم دربارهی زندهبودن نیز در توهم نباشیم؟ انسان چه سرشتی دارد که میتواند مرده باشد اما خودش را زنده بپندارد؟ و ربط این زندهبودن به امید و خدا چیست؟ تبیین این خوابزدگی و این مُردگی کار دشواری است. آیا زنده میتواند به مرده بفهماند که مرده است؟ و آنی که زنده میشود میتواند از پس قدرشناسی احیاگرش بربیاید؟ ما به بهانهی بازخوانی کتاب بیماری منتهی به مرگ از کییرکگور پیرامون این سوالات خواهیم گشت، بلکه کمی دریابیم چرا انگشت که میگذاریم نبضمان نمیزند یا کمرمق میزند.